تبليغاتX
مـــــــــــــــــــــــــادر

با خاطرات مـــــــامــــــانــی

...

دوشنبه هجدهم آبان 1388

--------------------

بعد از مدتها دوباره اومدم  حالم تقریبا بهتر شده ولی هنوز کسالت دارم 

 

درسام سنگین شده و کار شرکت هم همینطور واسه همین کمتر می تونم بیام 

+ ساعت 12:4 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

بدم ....

شنبه نهم آبان 1388

--------------------

وای خدا جونم وسطای کلاس بود با چه ذوق و شوقی داشتم درس گوش می دادم و یادداشت بر می

 داشتم اخه دیشب کلی درس خونده بودم و یه جورایی همه چیز رو متوجه می شدم یه دفعه احساس 

 خستگی و بی حالی کردم به روی خودم نیوردم رفتم بیرون  آب میوه و کیک خوردم  و دوباره اومدم

کلاس ولی فایده ای نداشت  یواش یواش خستگی تمام وجودمو گرفت و یه جورایی به کل تمام بدنم

بی حس شد و سر گیجه داشتم راه می رفتم ولی یه جورایی روی هوا بودم خیلی بده به هر ترتیبی بود

خودمو رسوندم شرکت و به اجبار نهار خوردم ولی فایده ای نداره

حالــــــــــم خیــــــــلی بـــــــده    

 

 

 

پی نوشت : یعنی ممکنه آنفولانزا گرفته باشم  آخه علائمش شبیه اونه ...

+ ساعت 15:4 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

باد خنک ...

یکشنبه سوم آبان 1388

--------------------

دیروز از ۶ صبح بیدار بودم من  واسم خیلی عجیبه انگار یه جورایی دیگه عادت دارم که از صبح زود تا

آخر شب در تکاپو باشم  اول از همه رفتم دانشگاه وای که چه کیفی داره ساعت ۸ صبح دانشگاه

باشی یه جور سکوته دلنشین داره که من عاشقشم (هوای اینجا خیلی مطبوعه و دلپذیر و خنک 

مخصوصا اول صبحا ) چون دانشگاه ما رو هم درست کردن و کلی گل و گیاه حوض داره  واقعا اول صبح

دوست داشتنی خلاصه با روحیه عالی رفتم  سرکلاس و تا ساعت ۱۲ که کلاس تمام بشه خیلی انرژی

داشتم

بعد هم طبق معمول اومدم شرکت ولی خیلی بد بود آخه همش  رسیدگی به حسابا بود و منم از این

چیزا در می رم حسابی خلاصه مجبور شدم تا اخرین خط رو رسیدگی کنم

ولی وقتی بعد ظهر رفتم کلاس زبان همه ی این خستگی ها از  بین رفت وای که این استاد زبان  چقدر

به ادم انرژی می ده  ولی خودمونیم اخر کلاس داشت از هوش می رفت

خودم تعجب کردم که چه جونی دارم  من (اااووووه ه ه  خودمو چشم نکنم خدایی نکرده ) خلاصه بعد هم

کلی به خاطر دل بابا و خودم رفتیم پارک و شام بیرون خوردیم  خوش گذشت حسابی 

 

جای همتون خالی  اینو بگم که ساعت ۶ صبح که خاز خواب بیدار شدم تا ۲ صبح امروز بیدار بودم ولی

یه جورایی  کیف می  کنم که از وقتم نهایت استفاده رو می برم

 

 

بای بای

پی نوشت : از همه ی دوستام که نگران می شن و سراغمو می گیرن  و کلی می یان و بهم سرمی زنن ممنون خیلی خوشحال میشم  دوستون دارم من .

+ ساعت 10:6 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

خوب و بد ...

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

--------------------

این چند هفته هم خوب و بد گذشت مثل همه ی  روزای عمر آدمی که می رن

بالاخره نمایشگاه هم با تمام خوبی هاش و بدی هاش تمام شد خیلی اذیت شدم ولی در کل خوب بود

با خیلی از مشتری ها که بیشتر تلفنی در ارتباط بودیم به صورت حضوری دیدمشون وخیلی از دیدنشون

خوشحال شدم  با حضور بچه ها و همکارا واقعا مهیج بود ولی خیلی سخت بود اخه این دفعه تایم

نمایشگاه رو صبح و بعد از ظهر گذاشته بودن و خلاصه اصلا نمی شد استراحت کرد ولی به هرحال

گذشت  دقیقا بعد از نمایشگاه بود که نبود خواهرمو احساس کردم آخه اون دقیقا یک روز قبل از

نمایشگاه رفته بود ترکیه (رفت که اونجا زندگی کنه ) خیلی دلتنگش بودم جوری که نمی تونستم باهاش

حتی تلفنی صحبت کنم و این بار هم دوست جونم به کمکم اومد و کلی دلداریم دارد و کلی وقت واسم

گذاشت یعنی یه جورایی یک هفته خودشو وقف من کرد می دونست که من عاشق اول صبح هستم

قبل از اینکه خورشید طلوع کنه  و از بودن در جمع لذت می برم  واسه همین بچه ها رو جمع می کرد و

می رفتیم اول صبح صبحانه خوردن (آش می خوردیم )  و بعد از اون هم همه با هم می رفتیم پارک  در

حقیقت کل پارک رو می ذاشتیم رو سرمون از بس می خندیدیم و سر و صدا که همه ی اونایی که

اومده بودن پارک از خنده ما و از انرژی ما شاد می شدن و کلی می خندیدن واسشون عجیب بود یه

عده جوون این وقت صبح بیدار باشن

خلاصه این دوست جون من کاری کرد که تونستم با خواهرم صحبت کنم و از دلتنگیم کم بشه و کلی هم

واسم خاطره خوب به جا گذاشت در حقیقت از لحظه لحظه این هفته که گذشت لذت بردم و کلی خوش

گذروندم   

 

 

از همه ی دوستانی که نگرانم بودم ممنون  و امیدوارم که بتونم جبران کنم و باید بگم که خیلی دوستشون دارم و واقعا دلم واستون تنگ شده بود

+ ساعت 13:26 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

روزهای دوری

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

--------------------

با امروز ۴ روز میشه که آجیم از ایران رفته ، امروز هم که یاشار (پسر خواهرم ) به همراه باباش رفتن هنوز چند ساعتی از رفتنشون نگذشته بود که دلم از غصه ترکید ، خیلی سخته  مادر نداشته باشی و خواهرت هم ازت دور بشه دارم دیوونه می شم وقتی بهش فکر می کنم انگار غم دنیا رو سرم آوار می شه خیلی واسم سخته و سخت تر اینه که نباید به روی خودت بیاری ...

 

دلم گرفته زیاد اشک چشمام اجازه نمی ده که کلمه ای بنویسم خدایا خودت کمکم کن

عزیزم امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و درهمه جا موفق باشی دلم واست تنگ شده  خیلی دوست دارم

                                

+ ساعت 11:36 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

...

شنبه هجدهم مهر 1388

--------------------

چند وقتی نیستم البته تا روز سه شنبه که به حضورتون می رسم و از خجالتتون در می یام درگیر کارای نمایشگاه هستم آخه اینجا نمایشگاه کامپیوتر برگزار شده و ما هم غرفه داریم و خیلی درگیر گارای نمایشگاه هستم

خیلی زود می یام و بهتون سر می زنم

+ ساعت 8:23 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

تشروع سال جدید تحصیلی

شنبه یازدهم مهر 1388

--------------------

امروز اولین روز شروع کلاسای درس دانشگاه بود نمی دونم چرا برعکس همه ی ترم های گذشته که کسل و بی حوصله بودم این ترم با ذوق و شوق رفتم کلاس واقعا میخوام این ترم خوب درس بخونم آخه شرایط خونه هم مهیا شده یه جورایی همه چیز دست به دست هم دادن که این ترم واقعا درس بخونم 

موقع برگشتن از دانشگاه چشمم به یه زبانکده خورد آخه خیلی وقته که دارم به این موضوع فکر می کنم که برم کلاس و مکالمه کار کنم علاقه خاصی بهش دارم ولی هیچ وقت نشد رفتم و پرسیدم  شرایط خوبی داشت و به کلاسای دانشگاه  و با تایم شرکت هم تداخل نداشت   یه جورایی وسوسه شدم که به این آرزو دیرین هم تحقق بدم و از این بیهودگی خارج بشم اخه یه زمانی من شاگرد زرنگ بودم و ذهنم همیشه اماده یادگیری بود حالا می خوام همون آدم قبلی بشم و از ذهنم به خوبی استفاده کنم الان احساس قشنگی دارم یه حس یادگیری و شور و ذوق که البته کم پیش می یاد این طور بشم ولی وقتی به این مدل احساس می رسم همیشه پایان خوبی داره

شما هم واسم دعاکنید که وسط کار کم نیارم  و بتونم به همون ادم قبلی برسم 

 

همیشه شاد و خوشحال باشید (دوستون دارم

+ ساعت 14:51 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

شکر خدا ...

پنجشنبه نهم مهر 1388

--------------------

شکر خدا از نظر جسمی خیلی بهتر شدم و تقریبا بیماریم رفع شده  

ممنون از همه ی دوستان که حالمو پرسیدن و باید بگم که خیلی دوستشون دارم  چند وقت پیش که دریا جونم گفت کتابه "کسی پشت سرم آب نریخت " رو خونده و خیلی قشنگ بودده وسوسه شدم که این کتاب رو بخونم وای که چقدر قشنگ بود دریا جونم خیلی قشنگ بود و واقعا دلم برای اون دختره سوخت و گاهی چشمام پر از اشک می شد که چرا این بلاها سرش اومد  

از دریا خواستم که بازم بهم کتاب معرفی کنه  خب آخه رمان دوست دارم البته من اکثر کتابای مودب پور رو خوندم (این تیکه رو واسه دریا جونم گفتم )

یه مدته که کارام زیاد شده آخه داریم واسه نمایشگاه اهواز اماده می شیم یه چند روز دیگه شروع می شه وای که چقدر سرم شلوغه و باید کلی کار انجام بدم آخه همه ی امیدشون منم  ولی مشکل از جایی شروع می شه که کلاسای دانشگاه هم شروع شدن و باید به دانشگاه هم برسم  می دونم کلی خسته می شم ولی چه کنم که عاشق همین خستگی ها هستم

 

داشت یادم می رفت :::: بالاخره اونی که دوستش داشتم و دلم براش تنگ شده بود رو از نزدیک دیدم وای که چقدر دلم واسش تنگ شده بود  (می دونین که کی رو می گم مامان مینا رو می گم )

من این خانواده رو خیلی دوستشون دارم آخه اونا رو مثل خانواده خودم می دونم وای نمی دونین که چه حالی داشتم که  بعد از مدتها دل تنگی بالاخره تونستم ببینمشون واقعا اگر از حاشیه هاش بگذریم اون روز خیلی خوش گذشت  اینجا واقعا باید از مریم(همون که می یاد اینجا نظر می ده و کلی هم به  من حرف می زنه این آدرس سایتشه  http://www.titish-mem.blogfa.com/) تشکر کنم اخه یه جورایی فکر می کنم که اون یکی از مسبب های اصلی بود که تونستم بعد از مدت ها برم خونشون و باید بگم دوستش دارم زیاد

                     

+ ساعت 8:43 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

...

یکشنبه پنجم مهر 1388

--------------------

وای که چقدر حاله جسمیم بده

دیشب تا صبح نتونستم بخوابم نمی دونم چم شده بود فکر کنم سرما خوردم آخه تمام تنم درد می کرد تا نزدیکی ساعت ۵ صبح بیدار بودم تازه ساعت از ۵ گذشته بود که خواب به چشمم اومد اصلا نم یتونستم رو تخت بخوابم مجبور شدم در تراس رو باز کنم و کنار در بخوابم تازه ساعت ۸ بین خواب و بیداری یادم افتاد  باید به شرکت خبر بدم که دیر تر می یام ولی قیافم دیدنی بود چشمای پف شده بدن داغون تازه کلی هم خوابم می یومد الان که شرکتم اوضاعم داره بدتر می شه تازه کلی هم کار دارم ولی الحق و الانصاف همکارام هم خیلی مراعات می کنن ولی کار زیاده ...

 

امروز خیلی بده جز اینکه حالم بده همه چیز هم بهم ریخته اصلا قابل تحمل نیست نمی دونم چرا احساس تنهایی شدید می کنم تازه حالا خوبه که با مینا(اگه یادتون رفته بدونین اون بهترین دوست و صمیمیترین دوستمه و کلی هم دوستش دارم ) صحبت کردم و بعد از مدتها با کلی دلتنگی با مامانش هم صحبت کردم ولی نمی دونم چرا تا صدای مامانشو شنیدم اشکام سرازیر شد فکر کنم چون مدتهاست باهاش صحبت نکرده بود م و کلی دلتنگش بودم (اما نذاشتم بفهمه چون ناراحت می شه ) هر کاری می کنم بازم امروز تمام نمی شه و کلی دلم داغونه

خدا امروز هم یکی از روزای توست حتما حکمتی هست که اوضاع جسمیم و روحیم بهم ریخته شاید واسه اینه که قدر سلامتی و آسایش روحی رو بدونم در هر حال شکرت و دوست دارم کمکم کن امروز رو خوب تمام کنم و بتونم در کنار ناراحتیها به نزدیکی تو برسم

دوست دارم

 

 

    

+ ساعت 14:7 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

روز مرگی

پنجشنبه دوم مهر 1388

--------------------

وای که چقدر دوست دارم آخر هفته رو برم  در دل طبیعت یه جورایی دلم واسه دیدن سبزه و درخت و گل تنگ شده

دوست دارم الان توی باغی بودم پر از گل و سبزه که استخری داشته باشه واسه شنا کردن وای ...

که چقدر عالی می شد اگه می شد ولی بازم مثل هفته های دیگه آخر هفته باید خونه باشی تا کارای

عقب افتاده رو انجام بدی و بعدش میشه غروب روز جمعه و دلتنگی هایی که مخصوص این بعد از ظهره

تنها مورد جالبی که این هفته بود واسم اینه که من هنوز با ساعت قدیم می خوابم و بیدار می شم و 

کار می کنم واسه خوابیدن و بیدار شدن خیلی خوبه

 

 

تا بعد

          

+ ساعت 13:10 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

RSS