تبليغاتX
مـــــــــــــــــــــــــادر

با خاطرات مـــــــامــــــانــی

یک داستان زیبا :

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

--------------------

 آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟

 

یک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود.
شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت میکند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا کردن می کند:
" خدایا اگرتو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."

همانطوری که درخیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی میکند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد.

                   یک داستان زیبا :  آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟


او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب: "مقداری شیر بخر." مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را میخرم."
به نظر اطاعت کردن آنقدر هم سخت نبود چون که به هرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد میکرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:
" بپیچ به این خیابان"
او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت:
" باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: "شیر را به خانه روبرویی ببر."
مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد وروی صندلی نشست.

خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی می شوند و بعد من مثل احمقها به نظر میرسم بالاخره او در اتومبیل را باز کرد و گفت:
باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم او از عرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد.
صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: کیه؟ چی می خواهی؟ و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد . مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود.
قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: چی میخواهی؟ فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: براتون شیر آوردم.
آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد در حالی که هنوز گریه می کردگفت: ما دعا کرده بودیم چون که این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم.

                          یک داستان زیبا :  آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟



من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که "چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."
همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هر چه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین درحالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم.
لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید.

+ ساعت 11:50 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

خاطرات گذشته . . .

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

--------------------

امروز یک دفعه خاطرات گذشته برام یادآوری شد : خاطرات خوب ، خاطرات بد

خاطرات بدی که باورم نمیشه واقعا این من بودم که تونستم اونا رو تحمل کنم واقعا از خودم تعجب می کنم که چطور این همه مشکلات اومدن و رفتن و من . . .

همیشه شنیده بودم که آدما توانایی های بالقوه دارن که در شرایط سخت اون توانایی ها مشخص می شه و به توانایی های بالفعل تبدیل می شه الان دیگه به این موضوع اطمینان پیدا کردم توی اون شرایط که می تونم به جرئت بگم سخت ترین و بدترین شرایط روحی و جسمی من بود توانایی های خودمو شناختم و به خودم ایمان پیدا کردم

خیلی چیزا رو از دست دادم ولی خیلی چیزای دیگه رو بدست آوردم که برام با ارزش هستن 

همیشه می گن در شرایط سخت می تونی دوست رو از غیر دوست تشخیص بدی که خدا رو شکر این مسئله مثل روزای آفتابی اهواز برای منم روشن شد و این یکی از نعمتایی هست که از پارسال تا به امسال برای من خدا به ارمغان آورده   از خودش ممنون که خیلی از واقعیت ها رو بهم نشون داده و باعث شد که بتونم واقعیت ها رو ببینم و باور کنم و بتونم توی مشکلات فقط و فقط به خودش تکیه کنم

 

 

این روزا داره می گذره و فقط خاطراتش باقی می مونه چه خوبه که خاطرات همیشه خوب باشن یا حداقل خاطرات بد کم باشه امیدوارم

+ ساعت 15:30 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

غم نبودنت. . .

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

--------------------

  غیر قابل تحمله غم نبودنت . . .

   

+ ساعت 11:47 نويسنده سانی

------------------------------------------------------------------

یک ساله که رفتی . . .

سه شنبه پنجم شهریور 1387

--------------------

یــــــک  ســـــــال   از رفتنت می گذره  تنها چیزی که برای ما باقی مونده خاطرات خوب با تو بودن  و لحظه های غمگین بی تو بدونه ، روزای اول خیلی ها گفتن که در کنارمون می مونن تا شاید بتونن مرهمی بر درد ، دل غمگین ما باشن  ولی زودتر از اونی که فکر کنی رفتن 

اما بودن کسانی که بدون هیچ درخواستی در کنارمون موندن بدون هیچ دعوتی از طرف ما بدون انتظاری از ما موندن و هر روز نزدیک شدن کسائی که هیچ وقت فکرشونو نمی کردیم و متعجب شدیم از کسانی که انتظار دور شدنشونو نداشتیم

خیلی زود همه چیز رنگ عوض کرد  و تنها یه چیز برای همیشه باقی می مونه :

غــــــــم از دست دادن مـــــــادری که همچون فرشته ای روی زمین بود

 

هنوز نمی دونم حکمت خدا چی بود که تو رو از ما گرفت یه حدسایی می زنم ولی مطمئن نیستم امیدوارم روزی این حکمت رو درک کنم تا شاید این بتونم این مصیبت رو تحمل کنم

حقیقت اینه که اصلا به نداشتنت فکر نمی کنم چون برام قابل تحمل نیست همیشه احساس میکنم تو هستی در کنارمی تو ناراحتی ها و تو شادی ها ، همیشه احساست می کنم  در همه جا  رد پاتو در همه جا می بینم

درکل خیلی دوست دارم   

                

 

+ ساعت 10:51 نويسنده سانی

------------------------------------------------------------------

بی رحم

شنبه دوم شهریور 1387

--------------------

یعنی دنیا اینقدر بی رحمه . . .

                         

 

+ ساعت 9:41 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

درد دلم که تازگی نداره

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

--------------------

جات خیلی خالیه تو ی خونه

ولی تو برنمی گردی به این خونه می دونم برگشتنت دست خودت نیست  همون طور که رفتنت به اختیار خودت نبود . . .

این یه حقیقته که دیگه نمی بینمت ولی هیچ وقت نمی تونم و نمی خوام قبولش کنم

هیچ کسی نمی تونه مثل تو باشه ، می دونی چه روزایی رو دارم به شب می رسونم  هر دقیقه این  ۱۱ ماه برام یه عمر بود  دیوونه کننده بود وقتی به اتفاقات این ۱۱ ماه فکر می کنم باورم نمی شه یعنی این همه مشکل این همه  اتفاق بد توی این مدت به وجود اومد واقعا غیر قابل باور

توی این مدت فقط خدا بود که شد برام سنگ صبور خدا الان برام شده  یه دوست ، مادر ، یاور و در کل همه چیز برای من  

ولی  در عوض بهترین و عزیزترین کسی رو که توی زندگی داشتم رو ازم گرفت این بهای خیلی سنگینیه برای داشتن  صبر

برام عادت شده که غصه توی دلم باشه همه جا در هر شرایطی

 یه بغضه خاصی توی گلوم هست، همیشه اشک خاصی توی چشمامه ، دیگه دوست داشتن رو باور ندارم ،  فقط خدا رو قبول دارم می دونم اونه که همیشه و همه جا هست و همه ی ناراحتیهای منو می بینه و بهتر از من کسایی رو که باعث ناراحتیم می شن رو می شناسه  

  خیلی سخته دلت پر از  غصه و ناراحتی باشه ولی کسی نباشه که بخوای براش درد دل کنی بدونی خدا هست که همیشه می تونی براش حرف بزنی ولی دنبال کسی باشی که نوازشت کنه توی خونه بگردی  دنبال اونی  باشی که به اسم صداش کنی 

خیلی وقته کلمه ی مامان رو به زبون نیوردم  وقتی یکی این کلمه رو می گه فقط با حسرت نگاش می کنم و بهشون حسودیم می شه و از خدا می خوام تمام زندگیم رو بگیره فقط  بزاره . . .

 

خدا جونم بخشید این دفعه درد دلم اینجا نوشتم آخه دلم خیلی پر بود خیلی ناراحتم خودت که خوب دلیلشو می دونی پس ازم ناراحت نشو

 

 

 

بابای

 

+ ساعت 12:32 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

خـــونـــه

پنجشنبه دهم مرداد 1387

--------------------

سلام با شادی تمام

 

خدا رو شکر خونمون آماده شده و تا چند روز آینده اسباب کشی می کنیم  تمیز کردن خونه اونم با یه دوست جون که خیلی دوستش داری خیلی باحاله  دیشب کلی کار کردیم و خونه رو با دوست جونم تمیز کردیم ولی خداییش اصلا خسته نشدم آخه کلی هم با هم حرف زدیم کلی هم غیبت کردیم البته غیبت که نبود حقیقت بود که ما برای هم عنوانش می کردیم

خلاصه دیشب خیلی به من خوش گذشت  حالا دیگه نمی دونم دوست جونم چه حسی داشت البته با شناختی که از اون دارم  باید به اونم خوش گذشته باشه 

 

من این دوست جونمو خیلی دوست دارم آخه واقعا دوست داشتنی هم هست  اون خیلی ماهه  اون عشق  منه   تازه این دوست جون من یه خواهر هم داره که وای باید ببینینش وقتی  می خواد آدمو اذیت کنه یا وقتی سرحاله ما این شکلی می شیم از دستش  دیوونه می کنه آدمو

حالا ببینینین ما چی می کشیم  حالا بعدا در موردش براتون می نویسم که شماهم فیض ببرین

من دیگه برم تا بعد که می خوام در مورد آجی دوست جونم بنویسم

 

بابای

+ ساعت 8:43 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

سلام به همه

سه شنبه هشتم مرداد 1387

--------------------

سلام

قالب وبلاگم رو عوض کردم  آخه اون یکی برام تکراری شده بود  و یه جورایی دلم می گرفت  آخه اون موقع ها که وبلاگ رو شروع کردم خیلی دلم گرفته بود و واقعا هیچ چیز برام معنی نداشت و کلا زندگی برام بی ارزش بود  زندگی می کردم برای اینکه یه نفر بود که به امید من روزاشو شب می کرد ولی حالا خدا رو شکر زندگیم خوبه و خیلی بهتر از اون زمان هستم خدا خیلی بهم لطف کرده و بهم یاد داده که بنده خودش امید نداشته باشم و همیشه به خودش امید داشته باشم که اون هیچ وقت دست رد به سینه بندش نمی زنه برای همین خیلی باهاش حال می کنم و واقعا بهم خیلی فاز می ده

فکرشو کن یکی رو داشته باشی که همیشه باهاته و هیچ وقت تنهات نمی زاره و هر وقت هر چی بخوای (البته زیاده روی نکنی ها ) بهت می ده  اون وقت دیگه از زندگی چی می خوای یعنی با داشتن اون به همه چیز می رسی و کلی حال می کنی

+ ساعت 8:14 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

خیلی حقیره . . .

یکشنبه ششم مرداد 1387

--------------------

بعضی از آدما فکر می کنن با تهمت زدن می تونن خیلی راحت جلو برن و به هدفای پستشون برسن  ولی یادشون رفته همون خدایی که بهشون اجازه داد پاشونو بزارن به این دنیا خیلی راحت تر

از اونی که فکر شو بکنن می تونه نابودشون کنه  نه اینکه بخواد از این دنیا ببرشون بلکه می زاره بمونن تا تقاص این کاراشونو هم توی این دنیا و هم در آخرت بدن  بله هیچ وقت نا حق نتونسته بر حق پیروز بشه و یه روزی یه جایی که هیچ کش انتظارشو نداره  خودشو نشون می ده بله دیگه خدا اینه برای همینه که من عاشقه خدای خودم هستم  چون در حق منم این کارا رو کرده  و اونی که به من تهمت زده بود رو رسوا کرده  و شخصیت واقعی انو به همه نشون داد  البته دلم به حالش می سوزه که چقدر باید خودشو خار و حقیر کنه  اخه به چه قیمتی نمی دونم واقعا آدم به چه قیمتی باید  خودشو حقیر کنه  امیدوارم یه روزی متوجه این کاراش بشه که دیر نشده باشه  

 

خب دیگه تا بعد

+ ساعت 8:22 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

تـــــهــــــــمـــــت

یکشنبه ششم مرداد 1387

--------------------

پيامد تـــــهـــمــــــت بر روابط انسانى

تهمت مايه نابودى حريم برادرى و روابط انسانى ميان افراد جامعه بشرى است و جو عدم اعتماد و ترس از اطمينان را فراهم مى سازد.

امام جعفر صادق (ع) فرمود:

من اتهم اخاه فى دينه فلا حرمه بينهما. [3]

كسى كه برادر دينى اش را متهم كند به او تهمت بزند، بينشان حرمتى وجود ندارد.

منظور از كلمه «فى دينه» در جمله «من اتهم اخاه فى دينه» چه تهمت زدن به «برادر ايمانى » باشد، به اين صورت كه كلمه «فى دينه» را صفتى براى كلمه «اخاه» بدانيم و چه متهم كردن او در امور دينى باشد، تفاوتى در ثمره زشت تهمت پديد نمى آيد؛ چرا كه دين الاهى مانند ريسمانى است كه همه به آن چنگ مى زنند و در اثر توسل به آن با هم رابطه برادرى ايمانى برقرار مى كنند كه اين يوند از پيوند نسبى و سببى بسيار محكم تر است. با تهمت زدن به برادر يا خواهر دينى ، اين رابطه محكم قطع مى شود.

انسان عاقل و متدينى كه به مبدا و معاد اعتقاد دارد، هيچ گاه به ديگرى تهمت نمى زند. حتى اگر انسانى دين نداشته باشد، سرشت انسانى اش به او اجازه اين كار را نمى دهد، مگر آن كه از فطرت پاك انسانى به خوى حيوانى گرويده باشد.

با بررسى اين مساله در جامعه، مشاهده مى شود كه افرادى براى رسيدن به اهدافى شيطانى مى كوشند ديگران را مورد «تهمت» و «بهتان» قرار دهند؛ ولى در نهايت امر، به ذلت و بيچارگى كشيده خواهند شد.

+ ساعت 8:10 نويسنده سانی |

------------------------------------------------------------------

RSS